قهرمان ميرزا عين السلطنه

1453

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

چهل تومانى به شما تقديم مىكنم كارى كنيد آقا حكم كند يك منزل اينها از اردو عقب يا جلو باشند . من بيرون آمدم منزل بروم دنبال افتاده . آخر آقا خودش بيرون آمد كه انتظام السلطان مطلب را بگويد . اين پدرسوخته ابدا شرم ندارد و حيا بو نكرده . جدا ايستاده كه اين زن را به دست من بدهند . من رفتم مهندسباشى ايستاد . بعد از يك ساعت منزل آمدند . معلوم شد مهندس باشى خدمت خانم رفته و انتظام السلطان هم بوده صحبت كرده‌اند . تمام را امتناع كرده . مىگفتند قرار شد يك نفر از آدمهاى انتظام السلطان با آن قاطرچيها نزد ضعيفه باشند . صبح كه برخاستيم ديدم مهندسباشى به گوش آدمش مطلبى گفت و از اطاق بيرون رفت . بعد از چند دقيقه سليمان ميرزا وارد شد به گوش من گفت انتظام السلطان يك قاليچهء كوچك به مهندسباشى داد . مطلب دستگير من شد كه از حسن اقدامات ديشب است . ليكن غافل از اين‌كه بعد از رفتن حضرات ضعيفه را اندرون بردند و قرار شد تا اصفهان اندرون باشد . تيرش به سنگ خورد . معلوم شد تمام عشق و عاشقى و اين عنوانات انتظام السلطان هم محض ليره‌ها و اشرفيهاى سينه‌ريز ضعيفه بوده كه در راه غافل كرده بدزدد يا به‌عنوان ديگر تصاحب كند . اين‌چنين آدمى يك سال فراشباشى آقا و از تمام كارهاى او بهتر و بيشتر مطلع بود . با وجود آن كمال وثوق و اطمينان مرحمت را درباره‌اش داشت . ايزدخواست پنجشنبه سيم - به قاعدهء معمول سوار شده . باد همان‌طور شدت داشت . قبل از ناهار ايزدخواست رسيديم . از ترس باد براى من چاپارخانه را گرفته بودند . ايزدخواست قلعهء غريبى دارد . حمامى در قلعه است كه تاريخش يكصد و پنجاه و يك « 1 » است . باد تا غروب آمد . ديشب حالت مهندسباشى مزه داشت . سنگ قبرى كنار رخت‌خوابش بود مسماة به « ماه صنم بر » . متصل مىگفتند ماه صنم را كنار بگير ، يا داخل رخت‌خوابت شد . او هم واهمه مىكرد و دادوبيداد داشت . قسمها مىداد كه مىترسم ، اسم نبريد . يك ميمون كوچك هم رفيع السلطان دارد . سليمان ميرزا كف پايش را دست مىزد او گمان ميمون كرده يك مرتبه بلند شده فرياد مىكرد . مختصر خيلى مزه و خنده داشت و چقدر از مردن و اسم مردن واهمه دارد . جمعه چهارم - راه صافى داشتيم . يك فرسنگ و نيم از ايزدخواست گذشته برج

--> ( 1 ) - اين تاريخ نمىتواند درست باشد . ظاهرا 1051 را چنان خوانده است . ( ا . ا . )